« كوچه باغهاي بهشت »
وهم
ترديد
اضطراب
و هر آنچه سفره ي بي اعتمادي مرا تزئين مي كند ،
گر چه به ابتداي كلمات پرتاب شده ام ،
اما نيامده ام . . .
اندوهنامه ي زندگي ام را بسرايم
كاين غمنامه را
سالهاست - نياكان من سروده اند
و آواي مرغان كوهها و دشتها بوده ام
با حلول اولين نمايش خاك
در خاطره هاي عابران گيج
در كوچه هاي تب آلوده زمين
رها شده از رفاي آسمان
چشم انتظار دوستان سپيد
نه برگ زرد،
نه باد سرد ،
نه بيگانه با شما ،
آمده ام . . .
برته مانده ي تبار خويش مويه كنم
به ياد آورم ،
نخستين نگاه آدم را
به كوچه باغهاي بهشت
و ترانه هاي بامداد آفرينش
و اما ،
اي خنيانگر عاشقانه ها
حاضر بر سفره هاي دلتنگي مان باش
تا آن زمان كه ماه چراغدار جهان است.
« در وسوسه ي سيبهاي سرخ ... »
وقتي پروانه ها چشمهايشان را مي ربايند
اين همهمه ي ازدحام براي چيست ،
گناخ ما چيست...
كه شما در انديشه آب و آفتاب نبوده ايد ...
مانده ايم در وسوسه ي سيب هاي سرخ
و شكست پلكهايمان
هان كه در خواب قديمي كاج گم شده ايم
رهايم كنيد .. . رهايم كنيد
در شعله گاه ماتم- و در پشت باغچه ي هفتم
مي خواهم نردباني بچينم ...
تا آشتي دهم ، آدم و بهشت ، سيب را .
« هجرت »
در آغاز هجرت
من و جاده
به توافق رسيديم
كه او بماند و من بروم
« واگويه هاي ستاره »
بي هيچ تعارفي چشم مي گشاييم
نگاهمان به فرداست
بي اعتماديم به امروز
در آن حال در امتداد ديروز
گام بر مي داريم
مانده ايم ...
واگويه هاي اين همه ستاره را –
- به گوش كدامين صبح برسانيم
در حالي كه هنوز ناباوريم
از گنديدن احساس
بر چنگك عشق
از فرط فراموشي
«زمزمه هاي در راه »
چهار راه زمين
همايش باد و باران
چرخش زلف ابر
عروج شكوفه بر گستر ۀ سيب
دل سپرده به بازي باد و ابر
به تو مي رسم
مي دانم كه قد مي كشي
در اتفاع باغچه
زمزمه اي در راه مي خواند مرا
ولايت زمين را باور كن
گرچه بر خاك تسليت خواهي گفت
اي دورترين اندوه زندگي
همينكه چشم روي هم بگذاري
كنار باريكۀ راهي
كه به اعماق كهكشاني دور،دست مي گشايي
تا باور كني سبزي بهار را0
از پس كوچه مي گذري
كنار پنجره گشوده اي
پرنده بيقرار زخم خورده را
زير سايه ي ناروني
خواهي يافت
تا يقين كني
جهان سروده تلخي است
كه بايد به منقار گرفت
و در دهان
جوجه هاي فردا گذاشت
زمزمه اي در راه مي خواند مرا.
« خواب ماه »
به نام تمامي ستارگان اين حوالي
كه شاهدند ساده دلانه در مدار زمين
از
اين قرن
به
آن قرن
تكثير مي شويم
در آغاز هلهله و آتش
كاغذي و مدادي
و يك آسمان احساس
بغضي گنگ
و ماهي در مدار خويش
بر ابرها شانه مي زند
مهتابي كه در تنهايي ،
رنگ به رنگ مي شود
كو؟
اما كجاست همدمي
خواب ماه را چه كسي تفسير خواهد كرد؟
ياد باد ايام رقص نيلوفر در آب
صفاي سفالينه و چراغ
مردان زيبا
دختران نارنج و تورنج
پياله هاي شير
بقچه هاي نان تازه
پريچهرگان عشق و غزل
نمي يابم مخاطبي
تا وقت دلتنگي ام بياويزم
هان !
استاد و پير قصه گو
ما هنوز ،
غزل ناسروده ايم
كه در حجمي از انتظار
زنگ مي زند روياهايمان
و غمگنانه
شاهديم
كه دست مي يازيد
به سيبهاي سرخ نارس دلخواهمان
به راستي
خواب ماه را
چه كسي تفسير خواهد كرد؟
« وسوسه و زخم ... »
فتاد بر ديده ي بي خوابم – شور آب حسرت
ماه – پيراهن سپيدش را پوشيد
كنار آينه – از ستاره ها – گشواره ساختم
و طرحي بهاره – از گل و بلبل ...
وانگه – در ازدحام قصه هاي نقره اي ،
وسوسه دوست داشتن – مرا فرا گرفت
اما – زخم هاي شكفته ي كجا
و حس شاعرانه كجا ؟
وقتي سكوت و خون و دود
مرا به بستر مذاب تباهي مي سپارد
به خود مي آيم و خود مي آيم...
تا وراي بوسه ي شب به روز
با يك نگاه بر نعش هاي جوانان
وسوسه ي دوست داشتن را
به داستانهاي شبانه سپارم
« به تو مي انديشم »
در آن زمان
كه دست يازيدن به آرزويي ،
فروغ آخرين نگاه من است
به تو مي انديشم
به تو گمشده
غرق در روياي دور و داز خويش
با تنفس گامهاي حرير گونت
به تو مي انديشم
كه نوميدانه
بر جاده هاي غربت گام گذارده اي
در آنسان كه توشه ات پر از خيال فرداست،
و سينه ات – سلام شكوفه بهاري
در اين مه آلودي خورشيد
چه معصومانه دل مي گذاريم
تا آفتاب شرمناك نباشد،
به تو مي انديشم
به تو كه پيراهن عشق – بر دل – اندازه مي گيري
چراغ راهت – ديگر خورشيد نيست
كه فقط يك نگاه آرزومندانه ست
تو را به نگاه غزال قسم
به خانه ات برگرد
پيش از آنكه آفتاب غروب كند
و حراميان به جرم ستاره بودن
ترا به مهماني شب ببرند.
« آينه اي شكسته »
نه كابوسي ميبينم نه تشويشي
زمان- پلك مي گشايد
و تو- از غبار فراموشي باز مي آيي
آنسوي كوچه- روسپي «خود» سايه شده
و شفا بخش پونه هاي كناره تير چراغ برق
او هر صبح- با بانگ الله اكبر
گلدسته هاي مسجد محله
از تمام كوچه هاي شهر جواز عبور مي گيرد
و اما من
هاوان تهي زندگي را
در انتهاي كوچه مي كوبم
از سايه ام- مي ترسم
و در يك زمان تاريك
-به قومي فكر مي كنم
كه بدنبال آفتاب- قبيله شدند
چه كنم
هزار بار آينه ام شكسته
نقشي از بهار نديده ام0
«آواز چكا وك »
سلام شفيع خويش مي كنم
تا با تو سخن گويم
به احترام نام اعظم پرندگان
ستاره هاي آزاد
و طرح نور و باران سيب
اگر چه از رؤياهايم جوان ترم
ولي بر اين باور
بدون آنكه چشمهايم را ببندم
مي توانم
به رازهاي اقوام دربدرم فكر كنم
اگر امروز جغرافياي مرا
به پسته و نفت و قالي ميشنايند
و مخبروبهاي زيادي است
كه خرناس گربه ها را پنهان كرده است
و مردان عظيمي
كه هنوز از تبسم صبح شرم دارند
بي دغدغه به جانب من بيا
به روي چشمهاي برهنه خويش مي گذارم
تا آواز چكاوكهاي بنشسته
بر شاخه هاي نور را بشنوي
«ازدحام سكوت»
شِكوه از چشمان بسته
لبهاي دوخته نيست
نگويم
راه دهيد بگذارد كبوتر احساس
زميان لاله و سوسن
ستاره را عروس كنيد
ماه را به هزار آفتاب ببارائيد
هان ! گوش كنيد
آنك از دور
در ازدحام سكوت
-سنگ و سيمان –
آهن و پولاد
در تلاطم شهر آشوب
به پا خواسته است
چه مي شود شما را ... ؟
بگذاريد نسيمي بوزد.
«گامهاي اهورائي»
به گامهاي اهورائي مان سوگند
اگر دست بر آريد،
به سكوت اقيانوس آرزويمان
با نيم نگاه
به بازي خواهيم گرفت
دستان خواهش شما را.
«پاسخ سرنوشت»
آيا روز با دانه شروع مي شود؟
و شب با آب از راه مي رسد؟
به راستي ...
پاسخ سرنوشت پرنده با كيست؟
«تولد تاريخ»
در گرگ و ميش زمان
قصد داشتم
با كاروان هنر
به جشن تولد تاريخ بروم
سر راه، سياست گفت
شمعي بياور
احتمال خاموش بسيار است.
«زندگي ... »
فرهاد گويدم
در تلافي حس و انديشه
از زندگي بگو
از ضربآهنگ قلب ترازو ...
همآغوشي سبزي پياز يا زردي سيب زميني
از قفسه هاي زنگ زده
صابونهاي رنگ پريده
عشق هاي ممنوع
سيّالي نگاه حسين
تنهايي شبهاي پدر
خواب جاوداني مادر
از دندانهاي شيري افتاده به پاي
خاطرات شيرين
اما من،
تنها نام خود و نام
دو سه واژه روستايي ام را
در انتهاي كيسه هاي پوسيده مي بينم
وقتي به پدر ميگويم
پر كن مغازه را زِواژه هاي نو
او مي گويد،
با همين دو سه واژه زندگي كن
«در هجرت فرهاد»(پیشکش به دوست عزیزم فرهاد- مزدک)
۰
عابران كوي شراب در پي مستي تويند
و دختر رز به پاي تو تعظيم مي كند
و چشم باز من از غروب جمعه گذر مي كند
و پنجره اي رو به نيشابور مي گشايد
كوچه باغهاي خموشند
و پوشيده از تنهايي عظيم نمور
بادي زوزه مي كشد
شغالي مي خندد
و در عبورند اسكلت هاي حقير
جواني در پي صداي تو زمزمه بر لب پيش مي آيد
تو مي گويي،
او از ماست، او را دريابيد.
ج.اني فرياد مي زند
مرا تنها بگذاريد رخصت زادن مي خواهم
«سروش» در كنج غزل سكوت تو را تجربه مي كند
اگر چه لحظه تنديس مانده است
و زمين چون تاول چركين شكفته تا غروب
ولي تو «فرهاد»
هنوز در انديشه هاي شيرين مني.
« آواز ... فصل سنگ ... ؟ »
زبان گنگ حادثه را هيچ نمي فهميم
ناخواسته سخن مي گوييم
با تو هستم
تويي كه بودن را تجربه مي كني
بي آنكه زندگي كرده باشي
مي داني ... ؟
در كوچه مهتاب آدمكي را به جرم اينكه ،
نمي خواست زندگي كند
به دار آويختند
در فصل سنگ مي خنديد
در حاليكه ،
درختان به احترام او به پا مي خواستند
و او ذره ، ذره
شدن را تجربه مي نمود
آري ، زبان گنگ حادثه را
هيچ نمي فهميم
ناخواسته سخن مي گوييم.
« بي هيچ تامل ... »
در پي واژه هاييم تا كنار هم بچينيم
سخني بگوييم
حتي حرفي
بي هيچ تاملي كه چه مي جوييم ؟
چه مي خواهيم ؟
عمري پدرانمان نشستند
براي تنهايي خدا گريستند
تا ما سبز شديم
ولي ما ،
مجبور به خنديدن نيستيم
اما بگذاريد پرده بردارم
از اين تنديس فريب
كه دگر آبي نيست براي پرواز ماهيان غريب.
« در انتظار ... »
به گاه غروب
كه باران در ابر نگنجد
بغض بر گلو
چه كنيم ، با بي تابي اندوهي
كه بر دل بيتوته كرده است
گر چه اصراري براي نو كردن خاطرات
يا كهنه كردن لذتي نيست
اي آذرخش صبور در بستر باد
به راستي كجا رفتند ؟
فسانه هاي سبز روشنايي
گويا خواب كولي مشرق زمين
تعبيري ديگري داشت
چرا كه عصر شكست عاطفه هاست
و ما در بستر روياييم
بي پرسش
اصرار بر صداقت آيينه ها داريم
و چون كودكان به انتظار نشسته ايم
منتظر كسي كه در يك دست آفتاب
و در دست ديگر
دل ما دارد
اما ، من
در انتظار صاعقه ام
در وسعت سترگ خروشيدن
و بسته شدن خاطرات پوسيده و
ننگين ترين رنگين نامه هاي
زندگي.
« وسوسه حضور »
ديگر به بن بست كوچه هاي دستم
نمي انديشم
مرعوب قصه هاي كولي
بنشسته كنار جويبار فال نمي شوم
وسوسه ي حضور در جهان كوچك پريان
در سر ندارم
چه كسي گفته است بايد تالاب غم
ديگران باشم
مگر دلم ز آهن است
كه به دنبال
چامه ي آهن شكافم مي گردم.
« بهاريه 75 »
پيمانه ي سال لبريز لحظه هاست،
در باريكه ي برف و باران
بوي سيب مي آيد و سنبل ...
گيسوان آبشار
در نگاه منتظر غزال جاريست
دختران عسل
شكوفه بر لب در دره شقايق ها
هم آواز مي خوانند
بهار است
بهار...
« طرح بهاري »
ديوانگي شب و لبخند آسمان
نم نم شوق و مرور خاطرات پائيزي
عطرآبه گيلاس
پيچيده در نسيم در پي توام
اي هماره در آغوش باد
در انديشه ي فتح برف
با برگ و علف.